تبليغاتX
پَر صداقت
   
  پَر صداقت
در مسلک ما شرب مدام است طریقت...
آخرین مطالب
دانشجو نباید سیب زمینی باشد...
بسم الله اگر رفیق مایی...
بزرگترین تجربه...
بهانه ای برای صحبت با امام زمان(عج)
تلنگری که مختار در ایام فاطمیه به من زد...!!! یا از علی آموز اخلاص عمل...!!!
سال نو کنار کبوترهای حرم...
لرزه بر اندام زمین
معضلی تحت عنوان احساسات!!!
مطلبی که ارزش کپی کردن رو داره...
به بهانه یک سالگی وبلاگ پَر صداقت
حضرت عباس(ع) کنار نیوشا ضیغمی در کافی شاپ...!!!
الم یعلم بان الله یری...؟!
رحم الله عمی المختار....
دیوانه ام کرده غمت...
فقط واسه دل خودم...
محرم آمد....
این در خانه عشق است که باز است هنوز...
تا محرم چیزی نمانده....برخیز...
حرفای ناگفتنی...
بعضی وقتها نمی فهمیم چرا....
شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن...
حلالم نمایید...(جوابیه ی پست قبلی)
قهر مکن با من درد آشنا....
خواستنی ترین آرزو...
تقدیم به زیبا ترین محبوب
 
آرشیو مطالب
اردیبهشت 1391
مرداد 1390
تیر 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
 
پیوندهای روزانه
بیداری اندیشه
گامی به سوی بصیرت
من دکتر محمود احمدی نژاد هستم!
آرشیو پیوندهای روزانه
 
پیوندها
حاجه الراغبین(سید رضا موسوی والا)
بهشت دوست (حسین درخشان)
بذر محبت (سید محمدرضا موسوی)
... از چشم من (حامد ملحانی)
سما434 (سعید مجدی نسب)
بیکرانه(گل و تگرگ و...)
ما با ولایت زنده ایم(محمد صادقی کیا)
دلواپسی ها(صلاح سیاحی)
اقیانوس لحظه ها(احتشام)
سرباز334(سینا محمد زاده)
شهدا پروانه های عاشق
بلوغ
فطرس دل
نسیم یار
1001 تلنگر
سنبله
آسمونی تا بی نهایت
حسرت ظهور
خدا بود و دیگر هیچ...!!!
زائر بارانی
شوشترنگار
فقیرانه
یار خراسانی
دانش آموزان مدرسه افشارپویا
عاشق خدا
نجوای دل...(دل آواز)
شعرهایی با طعم آلبالو
نقاش باشی.....مهدی
زیبابین
دلخون
آوای دل
وبلاگ مسجدمون
وبلاگ گروهی من و دوستام
 
دانشجو نباید سیب زمینی باشد...

دانشجو نباید سیب زمینی باشد...

شاید هم...

دانشجو باید سیب زمینی نباشد...!

سیب زمینی بی رگ است یعنی حوادث اطرافش برایش مهم نیست...

و این از بزرگمنشی سیب زمینی نیست...!

به معنای بزرگ فکر کردن نیست...!

و به معنای استقامت هم نیست...!

به معنای این است که بزرگ به حساب نیامده و خود نیز راضی بوده...

به کوچکی، به بحساب نیامدن،به حرفی برای گفتن نداشتن راضی بوده،یعنی به لگدمال شدن...!!!

 

دانشجو نباید سرباز باشد....

شاید هم...

دانشجو باید سرباز نباشد...!

سرباز پایین ترین درجه ی نظامی است و این یعنی پست ترین و بی ارزش ترین انسان در لشکر....

و این به معنای فداکاری نیست...!

به معنای تواضع هم نیست....!

به معنای این است که نتوانسته افسر شود و یا فرمانده...!

در شطرنج ،سرباز حتی از حیوانات شطرنج هم کمتر است...!

پس یادمان باشد:همیشه حیوانات(فرق نمی کند چه اسب،چه فیل،چه خر و....) ارزششان از انسانهای معمولی بیشتر است! یعنی انسانی که می تواند در همان شطرنج وزیر باشد، اگر به سرباز بودن رضایت داد از فیل و اسب و ایضا خر کمتر است...!

 

و این مقدمه بود...

یکی هست که تعداد پروفایل های فیس بوکش 666 تاس...!

خواننده اس... که اگه این خوانندس،مرده شور هرچی خواننده رو ببره...!

بظاهر از درد و رنج مردم می خونه به سبک رپ....

اما به باطن تمام جامعه ی مارو به سخره گرفته....  اونور آبه...

آره درست فهمیدی...منظورم با یه حرومزاده اس بنام شاهین نجفی...!

که دیگه خیلی پاش رو از گلیم خودش درازتر کرده...

به ائممون توهین می کنه...

بی تعارف برم سر اصل مطلب...

یه آهنگ خونده تحت عنوان نقی...

برای کاور آهنگش هم عکس گنبد امام رضا(ع) رو بصورت سینه ی یه زن کشیده که روی نوک سینه اش که همون قسمت بالایی گنبد باشه یه پرچم نصب شده...

چه پرچمی بنظرتون؟

اومده جای پرچم حرم امام رضا(ع)،پرچم همجنس گرایان رو زده...

جای کبوترای حرم هم،این کلاغ ها هستن که پرواز می کنن...

توی نمادها هم همیشه کلاغ نماد حضور شیطان در اون مکانه...!

 

یا صاحب الزمان(عج) آجرک الله یا مولا...

کلیپ شنیعی که برای این آهنگ درست کردند سراپا توهین به امام مظلوممون حضرت امام علی النقی الهادی(ع) ،امام رضا(ع) و حضرت مهدی(عج) است...

کاریکاتورهای موهنی که نسبتش دادند به امام هادی(ع)...

و...

باور کنید قلم از نوشتن سایر نکات شرمساره...

حالا وظیفه ی ما چیه؟

خیلیا شاهین نجفی گوش می دن... اما همون خیلیا امام رضا واسشون مهم تره...!

هر طور که می تونید مردم رو نسبت به این حرومزاده بیزار کنید...

کسی که حب علی و فرزندانش رو در دل نداشته باشه حلال زاده نیست...!

پس واقعا حرومزاده اس...

هرطور که می تونید بیزار کنید...مطلب بنویسید... به دوستانتون بگید...پیامک کنید و....

دانشجو نباید سیب زمینی باشد...

دانشجو نباید سرباز باشد...

پس منتظر فرماندهی دیگران در این جریان نباشید که سرباز نیستید و فرمانده اید...

بسم الله...

السلام علیک یا علی النقی الهادی(ع)...

                                                                               یا حق

مجتبی پارسافرد | 20:3 - شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
+
 
بسم الله اگر رفیق مایی...

 

داستان از اونجایی شروع میشه که توی اهواز ما همه جور فرقه ای تبلیغ می کرد...

از بهاییت گرفته تا خدا مرگشون بده وهابیت...

...مثل ما هم مثل همون کبکس که سرش تا ناف توی برفه و خیال می کنه آقا گرگه هم

خلاصه جونم براتون بگه که همینطور که ما سر به برف داشتیم و هر کسی کار خودش بار خودش آتیش به خروار خودش،یهو دیدیم که ای دل غافل به اینهمه فرقه و مذهب جعلی و کوفت و زهرمار، فروماسونری

هم اضافه شده...

ای بابا... گندت بزنن شیطون... آخه تو هم پرستیدن داری...؟! با ای صورتت...

سرتون رو درد نیارم...

خلاصه نمادها گسترش پیدا کردند و شیطان بدنسازی رفته جلوی چشامون عرض اندام می کرد...

ما هم که جوجه شیعه و جوجه بسیجی ، جیک جیک غیرتمون براه...

گفتم یه چندتا از نمادها رو با مکانشون بنویسم تا همه بدونن همونطوری که واسه رزمنده هامون جنگ تا دل بغداد ادامه داشت واسه شیطون هم جنگ تا دل هر شیعه ادامه داره...

هرم فروماسونری:یکی از معروف ترین نمادهاشون که روز به روز گسترده تر میشه...

اهواز- کیانپارس-پاساژ و مجتمع پزشکی ایران نگین

اگه از در مجتمع پزشکی وارد بشی و بری طبقه دوم یه هرم بزرگ نچندان زیبا وسطش می بینی که نه تنها به زیباییش اضافه نکرده بلکه مث یه بختک افتاده وسط ساختمون و زده تو سر قیافش...

حالا فلسفه اش چیه خدا میدونه...

ایشالا که گربه اس...

توی خود همین کیانپارس نزدیک بازار مرو نقاشی های زیبایی می بینیم که مثلا یه چشم روی یه دیواره... همین... و بس... من مرده ی این ذوق سرشار نقاشم و مرده ی زیبایی شهری...

ایشالا که گربه اس...

طرح پل جدید اهواز رو از روی حرف اول اهواز یعنی همون A درست کردند...آره جون عمشون...

ایشالا که گربه اس...

 

نماد پرگار و گونیا و ستاره 5 پر و هرم طبقاتی و...:

آقا این ساختمان مجلس فوق اسلامیمون رو نمیدونم کدوم بچه مسلمونی طراحی کرده که با منتها الیه خلاقیت نصف نمادهای فروماسونری رو توش بکار برده...

هرکی وارد بشه میگه عجب ساختمونی... دمت گرم...

 ای زغال تو دمت...

پشت سر رئیس محترم مجلس رو نیگا کنی یه 8 بزرگ می بینی شبیه هرم،تازه طبقه طبقه هم هست نامرد...

جایی که نماینده ها میشینن 5ضلعیه...

ساختمون مجلس مث هرمه و از بالا مث پرگاره....

بله...

دیگه طولش ندم شیطون لعنتی بیشتر از این نمی ارزه... ولی هرکی دور و برش رو نگاه کنه چیزای قابل تاملی می بینه...

اصفهانیا برن ترمینال صفه...

شیرازیا برن پارک دولت...

تهرانیا برن پارک ملت،ساختمون قوامین رو ببینن،میدون آزادی رو ببینن...

ای مرده شور این تهران رو ببره که هر کوفت و زهر ماریه از تهران بلند میشه...

اما اونایی که مال هیچ جایی نیستن و احتمالا هنوز شیطان پرستی به شهرشون نفوذ نکرده یه سری به کانال یک بزنن...!

آره درست شنیدی کانال یک....!!!

تا حالا دقت کردی به آرم شبکه های سیما...؟!

شبکه 2 آرمش یه 2 فارسیه...

شبکه 3 سه تا خط که یعنی 3...

شبکه 4 آرمش 4 تا 4 دورخوردس....

اما جالب نیست که آرم شبکه یک اصلا شبکه یک توش نیست؟!

دقت کن...

اگه این ضلع پایین آرم رو ورداریم مث یه هرمی میشه که یه دایره توشه...!

برگردیم به نمادهای خودمون...

چشم جهان بین رو یادت بیار...

یه هرمی که تیکه ی مثلثی بالای هرم ازش جدا شده و یه چشم توشه...

حالا اون دایره ی توی آرم شبکه یک رو یه چشم فرض کن ببین چی میشه...

بازم ایشالا که گربه اس... ایشالا که توهم بسیجی زدیم...

آره برادر من ما داریم توی همچین فضایی زندگی می کنیم و عین خیالمون نیست...

بابا این وبلاگ دغدغس...،خاطره نیست....،زندگی آروم نیست....،جنگه...،جنگی نابرابر...

این سردرد دیوانه کننده حاصل توهم نیست...

حاصل همهمه ی دشمنان قسم خورده ی ماست....

بنویس...

دست به قلم ببر... از دغدغه سخن بگو....

این وبلاگ خاکریز جنگمونه،دشمن حمله رو شروع کرده...

اسحه ات کو....

با قلم غیر از نقاشی کردن میشه خاک های نرم کوشک نوشت....

حتی میشه با قلم غیر از نامه عاشقانه نامه جام زهر نوشت...

خیال می کنی پشت خاکریز امنه...؟!

نشستی و می خندی؟!  بابا بفرما قاقالیلی...

دشمن رسیده دم گوشت... اسلحه ات رو وردار که عازمیم...

حداقل اگه مردیم خدا نمیگه په چه کردید آخه دید که یه کارایی کردیم،حتی اگر نشد...

 مائیم و نوای بی نوایی

                          بسم الله اگر حریف مایی...

این فقط یه مطلب نبود...

فریاد یک بسم الله بود...

بنویسید...

نه از موبایل و کش تنبون...

از دردهامون...حداقل بفهمیم دردمون کجاست...

 

ما ئیم و نوای بی نوایی

                      بسم الله اگر رفیق مایی...

 

مجتبی پارسافرد | 13:18 - یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391
+
 
بزرگترین تجربه...

بنام خدا...

بعضی وقتا یهsmsهایی واسه آدم میاد که آدم رو وادار می کنه که هم جوابش رو بده و هم اونو واسه بقیه بفرسته تا جوابای اونا رو هم بفهمه...!!!

بی مقدمه بگم این مطلب عین اونsmsهاییه که دوستانم برام فرستادن...

 

Smsمن این بود:

اگه بخوای بزرگترین تجربه زندگیت رو بهم یاد بدی برام چی می نویسی؟

 

این هم جوابایی که واسه من فرستادند:

1.قدر داشته هات رو بدون!!!     (20 ساله،طلبه)

 

2.از سر رفیقات در نیا،چون همون رفیقایی که از سرشون دراومدی بهت ضربه می زنن(بدی می کنن،فراموشت می کنن و...)      (16 ساله،محصل)

 

3.سعی کن اینقدر مرد بشی که جلوی نفست رو بگیری،گوش دادن بحرف نفس آخرو عاقبت نداره...!     (21ساله،دانشجو)

 

4.آروم صحبت کن،کم حرف بزن،بیشتر گوش کن!!!     (20ساله،دانشجو)

 

5.مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بیقرارت باشن...     (23ساله،شاغل)

 

6.خواهان کسی باش که خواهان تو باشد!!!     (19ساله،طلبه)

 

7.با خدا بودن بهتر از با هرکس بودنه...!!!     (19 ساله،؟؟؟؟؟؟)

 

8.بهترین تجربه تجربه هایی هستن که آدم ازشون درس بگیره!!!     (17ساله،محصل)

 

9.در هر کاری اول بفکر روش خودت باش نه بفکر منفعتت!     (23 ساله،دانشجو)

 

10.هیچوقت به کسی که قدرت رو نمیدونه دل نبند...!     (22ساله،دانشجو)

 

11.تنها وقتی انسان دوست واقعی دارد که خودش هم یک دوست واقعی باشد... 

(17 ساله،محصل)

 

12.درسیه که از شطرنج یاد گرفتم:

یادمون باشه همیشه حیوونا(فرقی نداره چه فیل چه اسب چه خر چه....)ارزش و فایدشون از آدمای معمولی بیشتره!!!  یعنی آدمی که میتونه وزیر باشه اگه به سرباز بودن رضایت بده ارزشش از حیوون هم کمتره!!!     (23 ساله،دانشجو)

 

13.سعی کن همیشه نسبت به بدیها خوش و بیخیال باشی...!     (24ساله،دانشجو)

 

14.هروقت ماهی رو از آب بگیریم تازست...     (20ساله،طلبه)

 

15.کار برای خدا و اطاعت پذیری از مسئول که بهترین تمرین برای اطاعت پذیری از خدا و رسوله...!     (29 ساله،شاغل)

 

16.دوستی کن ولی به هرکسی اعتماد نکن...!

البته  بعدش دوباره فرستاد:

این بهتره:دوستی کن ولی وابسته نشو...!     (20ساله،دانشجو)

 

17.در مقابله با سختی ها و مشکلات صبور باش و هیچ وقت از یاد خدا غافل نشو و خدارو بخاطر اینکه بهت  تن سالمی داده هیچ وقت فراموش نکن...!     (25ساله،دانشجو)

 

18.هیچ وقت موتور بی پلاک سوار نشو...!     (22ساله،؟؟؟؟؟؟؟)

 

19.به هر کسی اعتماد نکن...!(18 ساله،پشت کنکوری)

 

20.به درستیه مسیرت مطمئن شو،و هر وقت مطمئن شدی مسیرت درسته، یادت باشه هر کسی تا وقتی رفیقته که باهات هم مسیر باشه...!    (23 ساله،دانشجو)

 

۲۱.زندگی شوق رسیدن به همان فرداییست که نخواهد آمد تو نه در دیروزی و نه در فردایی...

ظزف امروزپر از بودن توست      زندگی را دریاب...    (۲۲ ساله ،دانشجو)

 

 

خب ؛ اینا تجربه های دوستان من بودن،نمی دونم کدومشون برای کسب تجربشون ضرر کردند یا سرشون به سنگ خورده ولی میدونم هرکدومشون الآن یه گنجی داره که توی زندگی ازش استفاده میکنه،که الآن همون گنج رو در اختیار شما هم قرار داده...

شما هم بقیه از بقیه دریغ نکنید، پس:

اگه بخوای بزرگترین تجربه زندگیت رو به بقیه باد بدی چی می نویسی؟!

 

مجتبی پارسافرد | 12:10 - پنجشنبه ششم مرداد 1390
+
 
بهانه ای برای صحبت با امام زمان(عج)
سلام

ببخشید از اینکه دیر به دیر سر می زنم...

امتحانات ترم آخر و ۲۴ واحد و کنکور ارشد و.....

خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید...

بنام خدا...

 

 

وصال او ز عمر جاودان به                خداوندا مرا آن ده که آن به
بشمشیرم زد و با کس نگفتم        که راز دوست ازدشمن نهان به
به داغ بندگی مردن بر این در          به جان او که از ملک جهان به
خدارا از طبیب من بپرسید             که آخر کی شود این ناتوان به

 

 

امام زمان ما!!!

میگم امام زمان،شما صاحب مائید یا ما صاحب شما؟!

امام ما،آیا ما حتی حق نداریم به صاحب داشتن خودمون هم شک کنیم؟!

بهمون حق نمی دی؟

بخدا خسته شدیم!

چند روز پیش توی تاکسی راننده گفت از کجا معلوم که وجود داشته باشه،یه طورهایی می خواست نبودنت رو بهم ثابت کنه!!!

واسش از بقیه الله خیر لکم ان کنتم مومنین گفتم! گفت این حرفا رو با من نزن نشونم بده!!!

راستی امام ما،چند نفر از هجرت پیر شدند؟

آمارشون رو داری؟

امسال خیابون رو ریسه زدیم،از این لامپ خوشکلا؛

آقا راستی نیمه شب حین ریسه زدن یه ماشین ایستاد فحشمون داد و رفت!!!

اول خندم گرفت توی روش هم خندیدم ها ولی بعدش یهو دلم گرفت!!!

مملکت شیعس؟

آقا جون وقتی نمیای اینطوری میشه دیگه!!!

شدیم مث نوحی که توی صحرا کشتی میسازه؛خودمون قبول داریم که بارون تو راهه،اما همه مسخرمون میکنن!

دست خودشون نیست؛مهم نیست،ولی آقا مردیم بخدا بیا دیگه تورو بجان زهرا(س) بیا آقا...

آقا راستی چرا از بقیه ی ائمه سخت گیر تری؟

یعنی واقعا توی اینهمه جمعیت جهان هنوز 313 نفر جور نشده؟

آقا تو بیا من خودم میشم واست 313تا!!!

چی دارم میگم؟

نه ؛ما مرد یکی شدنش هم نبودیم چه برسه به 313تا!!!

ایستادیم عقب میگیم لنگش کن!!!

آقا میخواستم یکم باهات درد و دل کنم؛دیدم نه اگه دلم واقعا واست تنگ می شد و واقعا عاشقت بودم یکی از یارای اصلیت می شدم.به کمتر از اصلی هم راضی نمی شدم؛ آخه میدونی چیه؟توی گوشمون خوندن:

عاشق اگر رنگ معشوق نگیرد در عشق خود صادق نیست!!!

آخه... بمیرم.... چقدر بین ما مذهبیا غریبی...
حرف آخرم آقا:

به دل سیاه ما نگاه نکن قدمت رو بزار روی چشای ما؛بسم الله کن که ما فداییت میشیم انشاالله...

 

ما را به یک اشاره ابرو خراب کن
با یک نگاه غوره ما را شراب کن
من تا به حال گرچه بدردت نخورده ام
صبح ظهور روی غلامت حساب کن

 

مجتبی پارسافرد | 1:34 - جمعه بیست و چهارم تیر 1390
+
 
تلنگری که مختار در ایام فاطمیه به من زد...!!! یا از علی آموز اخلاص عمل...!!!

به نام خدا

         خدایی که نکته دان است و نکته سنج...

 

 

پلان اول: اسم مسجد ما مسجد حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) است.یه مسجد محوری توی منطقه ی خودش،یه منطقه ی مرفه نشین توی اهواز...

بنا به اسمی هم که داره بچه هامون حضرت زهرایی بار اومدن و هر سال سعی میکنن فاطمیه رو بزرگ تر و با شکوه تر از سال پیش برگزار کنند...

غذای با کیفیت تر،تبلیغات بیشتر،سخنران بزرگتر،جمعیت بیشتر،سن زیباتر و...

(یه چیزی رو کم گفتم...   خودم حواسم بهش هست،میرسم بهش)

 

 

پلان دوم:قسمت بیست و نهم از فیلم مختار:کیان با دست پر میرسه خدمت امیر مختار ثقفی،در حالی که سر شمر و ثنان بن انس رو به همراه داره...

بن کامل که شهربان کوفه است در به در بدنبال خولی ملعون میگرده و پیداش می کنه،خولی که پیدا میشه نوبت به  ماموریت بعدی جناب شهربان که همون حرمله لعنه الله علیه باشه میرسه.چند بار میره دنبال حرمله ولی هر بار دست از پا درازتر دست خالی برمیگرده پیش امیر مختار...

کیان که سراپا خلوص نیته درخواست میکنه که این ماموریت به اون محول بشه... که میشه...

بعد از رفتن کیان تقریبا این مکالمات بین مختار و بن کامل رد و بدل میشه:

مختار:بن کامل میدانی چرا هر بار با وجود تلاش زیاد موفق به دستگیری حرمله نمی شدی؟!

بن کامل:خیر یا امیر...

مختار:چون میخواستی با دست پر خدمت امیر مختار برسی...!!!

(نکته:خلوص نیت یعنی کار فقط برای رضای خدا...)

 

 

پلان سوم:واسه مراسم امسالمون حاج آقای ........ رو از تهران دعوت کرده بودیم...

هماهنگ کرده بودیم که بنرهای مراسممون توی سطح شهر روی تابلوهای تبلیغاتی نصب بشن،می خواستیم پخت و پزمون رو هم توی کوچه انجام بدیم تا دیده بشه و شکوه مراسم حس بشه...

می خواستیم مسئولین رو دعوت کنیم که...

میخواستیم...

و.......  و .......... و.........

 

 

پلان چهارم:چند روز قبل از مراسم،سخنران اطلاع داد که مشکلی براش پیش اومده و نمیتونه بیاد...

در به در دنبال سخنران بودیم،دیگه کشوری بودن سخنران برامون مهم نبود،بلکه مراسم حضرت زهرا(س) برامون مهم بود...

 

 

پلان پنجم:کلا 2 بنر زدیم سر داربست معمولی و 30 عدد پوستر...(این شد کل تبلیغات مراسم!!!)

برای سال اول هم دسته ی سینه زنی بردیم بیرون،راستی سن هم زدیم و...

و باورم نمی شد که چه جمعیت خوبی واسه سال اول واسه دسته سینه زنی اومده بودند...

و چه سخنرانی شد... و چه روضه خوانی شد... وچه سنی شد.... وچه غذایی شد....و چه مراسمی....

 

 

پلان آخر:و یاد آوری کلام مختار به بن کامل....   و من جای بن کامل...!

خدا:مجتبی میدانی چرا مراسم آنطور که تو در ذهنت ساخته بودی پیش نرفت...؟

خودم:خیر یا الله....

خدا:چون میخواستی بهتر از نفرات قبل کار کنی...!

یا مسئولین را دعوت کنی و بودجه ای بگیری و بگویی من اینکار را کردم...

یا....

 

آری شاید فراموش کرده بودم که به مدد حضرت زهرا(س) و حتی با سخنران و مداح شهری نیز مراسمی میشود طوفانی...

 

نکات:

1-سعی میکنم یادم بماند که:اول والآخر،رضایت خدا...

2-اخلاص عمل به کار کردن زیاد نیست که یک عمل با اخلاص از خروار خروار عمل با نیت سوء ،بزرگتر...

 

          کارها همه بدست حضرت زهراست(س)...

                   اعتقادم زبانی ام به یقین تبدیل شد.....

 

 

گر نگاهی به ما کند زهرا(س)

                             درد ما را دوا کند زهرا(س)

این مقام کنیز او فضه است

                             تا دگر خود چه ها کند زهرا(س)

 

 

                                                                        یا مادرم زهرا(س)

مجتبی پارسافرد | 23:19 - یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390
+
 
سال نو کنار کبوترهای حرم...

سلام

زیاد وقت ندارم که حس و حالم رو منتقل کنم...

مشهدم...

جای شما خالی...

غروب مشهد صفاها داره...

شهادت امام رضا چند تا از بهترین دوستانی که هرکسی میتونه داشته باشه ازدوستانم اومدند آستان بوسی شاه عشق...

من هم تقلا کردم اما نشد...

حالا به هر دلیل کار نداریم...

حتی خواستم با یکی از دوستان که کامیون داره بیام مشهد،بقول خودش مرکب الرضا...

گذشت و گذشت و آخر سال شد و ما عزم مشهد کردیم...

با اتوبوس اومدیم...

امام رضا یاری کنه با قطار برمیگردیم...

دلم روشنه که خودش حلش میکنه...

اینارو گفتم که بگم توی عمرم هیچ لحظه ای به شیرینی لحظه ی تحویل سال توی حرم امام رضا،صحن جامع،بین باب الرضا و باب الجواد،روبروی گنبدطلا نبوده و فکر نکنم باشه...

دوست داشتم هرکسی رو که میشناختم توی حرم باشه...

اما از سال تحویل مهمتر اتفاقیه که ممکنه واسه هرکسی فقط یکبار توی عمرش اتفاق بیوفته...

ساعت ۱۵:۳۰ امروز قرار ملاقات داریم...

با فرمانده لشکر امام زمان...

آقامون ، رهبرمون،جان و دلمون ،کسی که نفسمون بخاطر یه لبخندشه...

حضرت آیه الله العظمی امام خامنه ای....

 

آقا جان ایشالا بحق امام رضا زنده باشی تا پرچم فرماندهی لشکر مهدی رو بدوش بگیری و ما در راه امام سربازی کنیم...

به امید اون روز...                                                           انشاالله...

مجتبی پارسافرد | 11:37 - دوشنبه یکم فروردین 1390
+
 
لرزه بر اندام زمین

نمیدانم این سیاهه دلنوشته است یا  نفس نوشته...

شاید هم ریانامه ای مغرضانه باشد...

با مقدمه ای از پیشنویس خاطراتم شروع میکنم...

اندکی امان بده تا برایت افشا کنم سر نهانخانه ی دل را...

 

بنام خالق زیبایی ها...

از ساق پای پرستوهای عاشق قلمی میسازم و بر جوهر دریاها فرو میکنم تا بر پهن دشت زندگی بنگارم نقش و نگاری را که تا پایان نیابد معلوم نمیشود که هنر نگاشته یا خطوطی بی محتوا و سردرگم...

امیدوارم قلمم نشکند و جوهرم تمام نشود تا انشایم پایان یابد...

 

چه شبهایی که یک یک آمد و رفت و من در پی این سوال که این شب را چگونه میگذراند...؟!

روزها همچون دانه های تسبیح از نخ عمر من می گذشت...

همان تسبیح های دانه درشت یاقوت قرمز که با انداختن هر دانه،صدای تق و تقشان به من و تو میگوید بجنب که عمرت تمام شد...

میدانم که نمیدانی که درباره ی چه چیز میگویم...

خرده مگیر که خود نیز نمیدانم...

مینویسم تا ببینم این قلمی که حتی در انشاهای چهارم دبستان از همان ساق پا درست شده بود بر سطر سطر انشای زندگیم چه می نگارد...

دلم هوایی شده...

یار میخواهد...

یک قدم جلوتر بیا تا بسویت خیز بردارم...

هوای تو کرده ام...

بر من ایمان آر تا معجزه کنم نمیگویم،چشمم نابیناست و قدم های بیشمارت را ندیده است...

ای کاش میتوانستم کاری کنم کارستان...

قدمی بردارم از فرش تا عرش...   کوبنده نه لرزان....

میخواهم انا العماری بگویم برای حیدر زمانم....

میخواهم اثبات کنم که ما ز بالاییم ومیتوانیم بالا برویم...

که ما ز دریاییم و دل دریاییمان طوفانی شده...

طوفانی نه از جنس مرغ  خیالی طوفان...

از جنس لطافت ظهور...   میدانی؟

نسیم ظهور قوت گرفته... بطوفان می ماند...

صدای گامهای مردی آشنا می آید...

صدایی که دنیا را زیرو رو کرده...

سرزمین فراعنه به جنب و جوش درآمده...

دوباره مومیایی کردن رسم شده...

اهرام می لرزند...

 

چه شده...؟!

چرا پهلو به پهلو میشوی...؟ خوابت نمی آید...! میل برخواستن داری... میل جنب و جوش... پس خود را بخواب مزن... میدانم و میدانی که بیداری... فطرتت صدایت میکند... برخیز...

 

نیازی نیست تا دوباره طاق کسری بریزد و آتشکده ای خاموش شود تا خبر مهمی را بفهمانندمان...

چشم باز کنیم فوران آب از زمین و بارشش را از آسمان می بینیم و آن سوتر کشتی نوح است منتظر...

و بگذار آدمیان کشتی سازی در بیابان را به سخره گیرند...

 

یادت می آید روز ازل را...؟

ابلیس با تو لج بود و از تو متنفر...!

سجده نکرد... تورا پست می انگاشت...!

می خواهی چه کنی؟مرید کسی باشی که با تو اینگونه است؟

یا مرید کسی که بخاطر تو بخود آفرین گفت و تو را سروری بخشید؟

 

نفس های زمین به شماره افتاده...

قشون کشی شروع شده...

 

هالیوود و رسانه و اسرائیل و مرکاوا...

ابلیس و مجلس سنا و لابی صهیونیسم و سکه های طلا...

بمب هایی همچون بمب معروف هیروشیما...

همه و همه یک طرف...

 

و مردی در بیابان و منتظرانش منتظر در خیال و نبود یک لا حول ولاقوه الا بالله... یک طرف...

 

با من بشمار...

یک...     یک....       یک...

دو...           دو....         دو....

سه...            سه...          سه...

براحتی میتوانیم تا 313 بخوانیم و همصدایی کنیم ولی نتوانسته ایم حتی بسختی یکی را عملی کنیم...

قصد خواندن این روضه ی مجسم را نداشتم...

بی پرده و واقع بینانه می گویم...

 

ظهور نزدیک است...

بخود آی...

 

مجتبی پارسافرد | 22:35 - چهارشنبه هجدهم اسفند 1389
+
 
معضلی تحت عنوان احساسات!!!

پیشاپیش بگم که قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم...

 

خب...     بسم الله...

 

یکی از مشکلاتی که من بین بعضی از دوستانم میبینم اینه که احساساتشون بر عقل و منطقشون می چربه...!!!

بقولی...         چه می کنه این احساسات.....      جلو میره........    دریبل میزنه........  شوووووووت.....  و توی دروازه...!!!

واااااااااااااای گل به خودی....!!!

 

آره داداشم ثمره ی احساسات فقط گل بخودیه...!!!

بعضی وقتا هم این احساسات تا جایی جلو میره که این نفس اماره لعنتی میزنه دهن  لوامه ی بدبخت رو به.....(بیییییییییب!!!)

من نمی فهمم یعنی چی که اگر رابطه ی دو دوست خراب شد و هم رو ندیدند از وابستگیشون دچار دپرسیه مفرط بشن و توی تنهاییشون بگناه بیوفتن...!

یعنی خدا تا وقتی دوسته و خداست و دوست داشتنیه و ناظره که رفیقمون باهامونه...؟!

بیاین چندتا نکته رو به همیشه بیاد داشته باشیم...:

 

1-آدم باید بتونه وابستگیش به همه رو کم کنه...

2-اگرچه همه چیز توی جمع بیشتر خوش میگذره ولی آدم باید بتونه از تنهایی لذت ببره و بتونه تمام وقتش رو استفاده کنه...

3-آهای کسی که احساس تنهایی میکنی...(1) خدا رو فراموش کردی که منتظرته... (2) رابطه ات با پدر ومادرت کمه...

4-ما حق نداریم کسی رو نسبت به خودمون محصور کنیم...

میدونی یعنی چی؟یعنی بعضی وقتا،بعضیا طرف مقابل رو مال خودشون میدونن که این احساسات،قدرت مانوور رو از طرف مقابل که رفیقشه  میگیره(یجور احساس خفگی)... و نهایتا منجر به اختلاف توی دوستیا میشه...

 

پس داداشم احساساتت رو کنترل کن،کاری کن که نه بخودت فشار بیاد نه به بقیه...

ما به هرکسی که چیزی بدیم یه انتظار متقابلی ازش داریم...

چرا فکر میکنی که خدا همچین انتظاری از تو نداره...؟

خدا انتظار داره از  کرور کرور نعمتی که بهت داده درست استفاده کنی و آک نگهشون نداری...!!!

منظورمو درست گرفتی...

منظورم اینه که تو عقلت رو آک نگه داشتی و در عوض دهن احساسات و عواطف بدبخت رو به...........(بییییییییب!!!)

بله....!!!

 

خدا گوید تو ای زیباتر از خورشید زیبایم....

تو ای والاترین مهمان دنیایم...

بدان آغوش من باز است...

شروع کن...!

یک قدم با تو.....

تمام گامهای مانده اش با من....

یا علی

 

مجتبی پارسافرد | 18:0 - سه شنبه دهم اسفند 1389
+
 
منوی اصلی
خانه
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
 
درباره وبلاگ

تو مثل کوی بن بستی دل من
تهیدستی،تهیدستی دل من
اگر یک ذره بو می بردی از عشق
بدنیا دل نمی بستی دل من...



گرمن از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
پیش پایی به چراغ تو ببینم چه شود

یا رب اندر کنف سایه آن سرو بلند
گر من سوخته یکدم بنشینم چه شود

آخر ای خاتم جمشید همایون آثار
گر فتد عکس توبرنقش نگینم چه شود

صرف شد عمر گرانمایه به معشوق،و می
تا از آنم چه پیش آید از اینم چه شود

خواجه دانست که من عاشقم وهیچ نگفت
حافظ ار نیز بداند که چنینم چه شود



ای کاش هیچگاه حسرت ای کاش به دلتون نمونه!
در ضمن پروفایلم فعاله،اگه میخوای یکمی منو بشناسی یه سری بهش بزن!!!
ولی در کل زیاد بهش توجه نکن که کاشکی واقعا این بودم!!!


بیش از این نداریم وبیش از این ندانیم، که...

برگ سبزیست تحفه ی درویش
چه کند ، بی نوا ندارد بیش...

 
موضوعات مطالب
دیوانه ام کرده غمت...
محرم آمد...
این در خانه عشق است که باز است هنوز...
تا محرم چیزی نمانده...برخیز...
حرفای ناگفتنی...
بعضی وقتها نمی فهمیم چرا....
حلالم نمایید...(جوابیه ی پست قبلی)
قهر مکن با من درد آشنا....
سفره پهنه،خوردی تشکر یادت نره!!!
هدیه ای هرچند ناچیز به محضر زهرای اطهر(س)...
ان الله لا یحب المسرفین...
عشق پاک خدایی...
دلنوشته (تقدیم به آستان حضرت دوست)
از رگ گردن به من نزدیکتر...
دست نوشته(کمی تا قسمتی سیاسی)
 
سایر امکانات
 


تمامی حقوق محفوظ می باشد!

www.ShiaTheme.com